السيد محمد حسين الطهراني

24

آغاز فلسفه (ط پنجم 1385ش) (فارسى)

اهل تحقيق هم پاسخ آنها را اين طور داده‌اند كه : اگر مشترك لفظى شده هر كجا به يك معنى باشد لازمه‌اش اين است كه عقول از شناخت خداوند درمانده شود زيرا وقتى مىگوييم خداوند وجود دارد اگر همان معنا فهميده شود كه در مورد ممكنات مىفهميم همان اشتراك معنوى مىشود كه ما مىگوييم ، و اگر معناى ديگرى كه حتما مقابل معناى مورد ممكنات است و از موارد نقيض آن است « 1 » بفهميم در حقيقت وجود خدا را نفى كرده‌ايم ! و اگر هيچ نفهميم همان مىشود كه گفتيم يعنى تعطيل و درماندگى از شناخت اصل وجود خداوند ! و اين بالضروره خلاف وجدان است . فصل سوم : « وجود زائد بر ماهيت و عارض بر آن است » منظور اين است كه معنايى كه از مفهوم وجود به دست مىآيد غير از معنايى است كه از مفهوم ماهيتى از ماهيات درك مىشود . عقل مىتواند ماهيت - يعنى همان كه در جواب سئوال از چيستى شىء مىآيد مثل ماهيت حيوان ناطق يا انسان در اين نوع خاص - را از وجود جدا كرده آن را به تنهايى لحاظ كرده تعقل نموده سپس آن را با وجود توصيف كند . معناى عروض هم همين است و بنابراين معلوم مىشود

--> ( 1 ) . - منظور اين است كه اگر معنايى مقابل معناى منظور در مورد ممكنات داشته باشد ، و پيداست كه تقابل تضاد يا تضايف يا عدم و ملكه ندارند پس تقابل تناقض است . و چون تنها نقيض آن نيست و لا اقل عدم هم نقيض آن است ، پس از موارد نقيض حساب مىشود ، نه نقيض مطلق